شیرک برفی
شیرک برفی
به مناسبت لویه جرگه ۲۵ عقرب سال ۱۳۹۰ خورسیدی
شیرک برفی ما کاغذ پرانی می کند
پادشاهء خر سواران خر دوانی میکند
هر طرف حیران بنگر گاو و هم گوساله را
گاو مایان نیز آنجا گو چرانی می کند
حرف از شیر ژیان گوید مگر ای وا دریغ
مثل روبه بی سبب چشمک پرانی می کند
لویه جرگه کی بُدی اینجا بُود گُرد کدو
قیمت شلغم در این مجلس گرانی می کند
شیر های دینه روز امروز رو به گشته اند
پیره مرد ساده دل بنگر که خانی می کند
دیدهء شاهء شجاع خالی بُود چون از حیا
ملت اندر خون فتاده شادمانی می کند
غم ندارد تا که سیاف است با شمشیر خود
پیر بی دانش از او چون پشتبانی می کند
تحفهء بهتر ندارد عاشق زر جز وطن
یکطرف زنها نشسته یکطرف نی مرد و زن
هر که می داند مخنث کار ثانی می کند
آن سخنگو را نگر رنگش ز دنیا گشته است
گرگ ماده کار و بار قلتبانی می کند
موش را بنگر چسان خاموش می رقصد به ساز
بر سر چوکی نشسته گادیوانی می کند
عارف نورزی جهالت را به تاریکی رساند
شاۀ رانی را نگر شهوتپرانی می کند
دست کشف او نشد کوته ز دیوان وطن
در طویله کشف اسرار نهانی می کند
آن رئیس مجلس بی آب و نان آرزو
گرچه منکر بود حالا دُرفشانی می کند
منشی شیطان پرست ما ملامت نیست نیست
بیضه مال بی هدف تشویق زانی می کند
آن ثنا خوانی که با مفتش سناتوری گرفت
از خجالت لنگی بر فرقش گرانی می کند
رهبر نو پای ما در بین دیگر رهبران
درد دل دارد که آنجا گوشکانی می کند
چاپلوس بی سر و بی پا که صادق نام اوست
بوت ها را با تدبر بایگانی می کند
خرس و خپگیر و شغال ما ملامت نیستند
پاده وان هر جا که باشد پاده وانی می کند
آن امیر جعلی حزب خدا مغرور خود
بی خرد بنگر که ناز خبر گانی می کند
(یحمل الااسفار) را از شیخ ما پرسان کن
کان چسان در شرح آن شیرین زبانی می کند
آن قوماندانی که تا دیروز می گفت از جهاد
با چه تمکینی عطا ها و جوانی می کند
والیان بی نشان و بی سر و اصل و نسب
کُنج خلوت را گزیده گلفشانی می کند
کی ملامت می توانی خلق و پرچم را دگر
طفل شیطان را چو حضرت میزبانی می کند
آن مداری که خاکی شاه استادش بُدی
پاک دستانش به جیب شیخ فانی می کند
آن غلام سر بفرمان اجانب را نگر
هر که را تمجید با مهر امانی می کند
گر خجالت زنده جای بودی کشیدی شاخ و دم
آنچه بینی کاین چپقباز جهانی میکند
نیست این جرگه، بُود این برگهء شرم همه
در تمام مملکت آتشفشانی می کند
گُر گُر ار گویی دهن هرگز نمی گردد شیرین
بی جهت احمق فغان کامرانی می کند
لق لق سگ کی تواند آب دریا را کثیف
مرد افغان از دیارش پاسبانی می کند
با سر انگشت بازی می کنم عیبم مگو
خود فروشان را دو دست ما نشانی می کند